تبلیغات
تاخير در پرواز مانع استقبال از سپاهان شد
تاخير در پرواز مانع استقبال از سپاهان شد
خبرگزاري فارس: هواداران تيم فوتبال سپاهان به دليل تاخير در پرواز آبادان به اصفهان نتوانستند از تيم خود استقبال كنند.
http://media.farsnews.com/Media/8902/Images/jpg/A0844/A0844907.jpg
به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از سايت باشگاه سپاهان، به علت نامساعد بودن شرايط جوي آبادان پرواز كاروان تيم سپاهان با ساعت ها تاخير انجام شد.
در حالي كه صدها تن از هواداران و مردم اصفهان و همين طور اصحاب رسانه اصفهان براي استقبال از كاروان تيم سپاهان راهي فرودگاه شهيد بهشتي اصفهان شده بودند، پرواز اين تيم از آبادان با ساعت ها تاخير و در ساعت 1 بامداد امروز انجام شد.
پيش از اين قرار بود پرواز سپاهان ساعت 17 ديروز صورت گيرد كه به علت نامساعد بودن شرايط آب و هوايي آبادان اين پرواز در ساعت مذكور لغو شد.
روابط عمومي باشگاه سپاهان در اطلاعيه اي از همه هواداراني كه ديروز به فرودگاه اصفهان آمدند و ساعت ها در انتظار تيم محبوبشان بودند سپاسگزاري كرد و اعلام داشت كه به زودي در 25 ارديبهشت ماه همه زردپوشان فولاد مباركه سپاهان جشن قهرماني خود را در كنار مردم اصفهان برگزار مي كند.
انتهاي پيام/
تاخير در پرواز مانع استقبال از سپاهان شد
تاخير در پرواز مانع استقبال از سپاهان شد
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
تيم فوتبال نوجوانان در بين 8 تيم ششم شد
در تورنمنت قزاقستان
تيم فوتبال نوجوانان در بين 8 تيم ششم شد
خبرگزاري فارس: تيم فوتبال نوجوانان در بين 8 تيم به مقام ششم جام رياست جمهوري قزاقستان دست پيدا كرد.
http://media.farsnews.com/Media/8906/Images/jpg/A0912/A0912032.jpg
به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از سايت فدراسيون فوتبال، تيم نوجوانان ايران ديروز جهت كسب عنوان پنجمي مسابقات هشت جانبه فوتبال زير 17 سال جام رياست جمهوري قزاقستان به مصاف گرجستان رفت و با شكست در مقابل اين تيم به مقام ششمي رسيد.
شاگردان علي دوستي با نتيجه سه بر دو از گرجستان شكست خورد و به عنوان ششم مسابقات هشت جانبه فوتبال زير 17 سال جام رياست جمهوري قزاقستان رسيد.
همچنين تيم آذربايجان بعد از تساوي بدون گل در وقت قانوني و وقت اضافي در ضربات پنالتي با نتيجه پنج بر چهار اوكراين را شكست داد و به مقام قهرماني اين تورنمنت رسيد و تركيه نيز بعد از پيروزي سه بر دو مقابل قزاقستان به مقام سومي دست يافت.
تيم نوجوانان ايران در نخستين ديدارش برابر تيم جوانان آذربايجان با نتيجه 2 بر يك شكست خورد، در ديدار بعدي خود به تساوي بدون گل مقابل ازبكستان دست يافت و در مقابل قزاقستان با نتيجه دو بر دو مساوي كرد و در گروه خود سوم شده بود.
نوجوانان ايران كه خود را براي حضور در مرحله مقدماتي رقابت هاي قهرماني نوجوانان آسيا آماده ميكند قزاقستان را ترك كرد و امشب وارد تهران مي شود
تيم فوتبال نوجوانان در بين 8 تيم ششم شد
تيم فوتبال نوجوانان در بين 8 تيم ششم شد
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
عمرانزاده: هرگز با احساسات هواداران استقلال بازي نميكنم
در واكنش به شايعه حضور در پرسپوليس
عمرانزاده: هرگز با احساسات هواداران استقلال بازي نميكنم
خبرگزاري فارس: مدافع استقلال با تاكيد بر اينكه نميخواهد با احساسات هواداران اين تيم بازي كند، گفت: بازيكن استقلال هستم و به تيم ديگري فكر نميكنم.
http://media.farsnews.com/Media/8908/Images/jpg/A0942/A0942713.jpg
حنيف عمران زاده در گفت و گو با خبرنگار ورزشي خبرگزاري فارس در مورد شايعه حضورش در پرسپوليس در فصل آينده عنوان كرد: من يك بازيكن حرفه اي هستم و هيچ مذاكره اي با تيم ها نداشته ام. اين مطالبي كه امروز به چاپ رسيده حدس و گمان آقايان است. در فاصله دو هفته مانده به مسابقات وارد اين جريانات نمي شوم.
وي تاكيد كرد: ديروز هم گفتم اولويتم براي فصل آينده استقلال و تمام هدفم ارائه بهترين بازي ها براي اين تيم است. بازيكني كه قراردادش تمام مي شود از اين حرف و حديث ها برايش به وجود ميآورند.
مدافع استقلال ادامه داد: پيراهن آبي را بر تن كرده ام و هرگز با احساسات هواداران استقلال بازي نمي كنم. خودم را مديون آنها مي دانم. در اين چند سالي كه در استقلال بودم از من حمايت كرده اند و من هم براي استقلال چيزي كم نگذاشته ام.
عمران زاده گفت: خواهشم از رسانه ها اين است كه حدس و گمان هاي خود را ننويسند. من در اين چند روز حتي به ذهنم هم نيامده كه به كدام تيم بروم يا با استقلال قراردادم را تمديد كنم يا نه. اكنون بازيكن استقلال هستم و بازيكني كه در استقلال است در تصورات خود اين را دارد كه در تيم خود بماند.
عمرانزاده: هرگز با احساسات هواداران استقلال بازي نميكنم
عمرانزاده: هرگز با احساسات هواداران استقلال بازي نميكنم
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
تيم فوتبال نوجوانان در مسابقات غرب آسيا شركت ميكند
تيم فوتبال نوجوانان در مسابقات غرب آسيا شركت ميكند
خبرگزاري فارس: تيم فوتبال نوجوانان پس از حضور در تورنمنت جام رياست جمهوري قزاقزستان پس از استراحتي كوتاه از اواسط ارديبهشت اردوي تداركاتي خود را تشكيل ميدهد.
http://media.farsnews.com/Media/8906/Images/jpg/A0912/A0912029.jpg
به گزارش خبرگزاري فارس و به نقل از سايت فدراسيون فوتبال اردوي تداركاتي تيم زير 15 سال به سرمربيگري علي دوستي از 18 الي 21 ارديبهشت به منظور حضوري پر قدرت در رقابت هاي غرب آسيا به ميزباني عراق تشكيل مي شود.
در رقابت هاي غرب آسيا كشورهاي ايران، اردن،سوريه،عراق،فلسطين،ام ارات،بحرين،يمن و كويت حضور خواهند داشت.
اين مسابقات در مرداد سال جاري در اربيل عراق برگزار مي شود.
تيم فوتبال نوجوانان در مسابقات غرب آسيا شركت ميكند
تيم فوتبال نوجوانان در مسابقات غرب آسيا شركت ميكند
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
دزد مجسمه
بازپرس خودش را روي صندلي جابهجا كرد. -اينطوري به جايي نميرسيم. صدايش خسته بود و عصباني. -يه بار ديگه ازت ميپرسم واسهي چي مجسمهها رو ميدزديدي؟ مرد سر بلند كرد. دستهاي موي ژوليده را از جلوي پيشاني بلندش كنار زد و به چشمهاي بازپرس خيره شد كه در گرماي خفه كنندهي اتاق تنگ و بيپنجره مشغول خاراندن شكم بزرگ و بيرون افتادهاش بود. بازپرس ديد كه گوشهي لبهاي مرد بالا رفت و لبخندي بر آن جا خوش كرد. به ناگهان دست از شكمش برداشت و به سوي مرد جست زد: -به من ميخندي مرتيكه دزد بيشرافت؟ و طنين صداي سيلي محكمي در اتاق كوچك پيچيد. *** گفتم: «چرا ميذاري بزندت؟» و كنارش لب پاشويهي حوض نشستم. -ديشب ميشنيدم كه داري بهش التماس ميكني. زن باباته نه؟ چادر سفيد رنگ و رو رفته، آن ور صورتش را كه سمت من بود پوشاندهبود و من جز سايهاي پشت چادر چيزي نميديدم. دست كوچكش بالا رفت و چادر را كنار گوش تا كرد و چرخيد تا من تنها يك جفت چشم سياه درشت ببينم كه در اشك غوطه ميخوردند. هالهاي از كبودي آن سمت صورتش را كه رو به من بود، تا گوشهي چشم ميپوشاند. فكر كردم حرفم را نشنيده، دوباره گفتم: «زن باباتو ميگم. چرا ميذاري بزندت؟» و اشاره كردم به كبوديهاي روي صورتش. مدتي همانطور بيحرف نگاهم كرد. همانوقت چانهاش شروع كرد به لرزيدن. فكر كردم ميخواهد چيزي بگويد يا گريه كند باز اما بينياش را بالا كشيد و از من روگرداند و به ظرفشستنش ادامه داد. از كنارش كه بلند شدم نميدانم چرا سرم گيجگيجي ميرفت. انگار در چاه افتاده باشم تا مدتها تمام دور و برم را سياه مي ديدم. *** بازپرس با چشمهاي شماتتبار به مرد نگاه ميكرد كه با خونسردي روي صندلي نشسته بود و لبخند معناداري در تمام صورت ِ از سيلي كبودش گسترش يافتهبود. به نظرش رسيد شعف و سرخوشي مرد از تمسخر او هر لحظه بيشتر ميشود طوري كه اگر رهايش كنند از روي صندلي بلند ميشود و دور اتاق را به رقص طي ميكند. سعي كرد بازوهايش را از حلقهي دستان پيرمرد رها كند. -كاريش ندارم حاج آقا….اسمتون رو هم درست نميدونم. ولم كنين. پيرمرد دستها را از دور مرد برداشت. -خيلي عصبي هستي باباجان. حواست هست؟ بازپرس سر تكان داد. اگر جايش بود حتما اعتراف ميكرد كه خونسردي متهم در اين چند روز، كلافهاش كردهاست. تا پيش از اين مرد، روشهاي روانشناسانهي او براي اعترافگيري شكستناپذير بودند. دكمهي يقهاش را باز كرد و بيتوجه به پيرمرد رو به مرد غريد: «اون دختره همدستت… اسمش چي بود؟» ***
همانطور كه روبرويش آنطرف حوض وسط حياط ايستادهبودم، گفتم: «اسم من رضاس. اسم تو چيه؟» جوابم را نداد. روي اولين پلهي حياط پشت به اتاقشان نشستهبود و با نخ كلفت و سوزني بزرگ چيزي را ميدوخت كه وقتي نزديكتر رفتم فهميدم لنگهي كهنهي كفشي دخترانه است. حياط را پاييدم. آن وقت صبح خلوت بود. خانوادههاي ديگر در اتاقهاي گرمشان ماندهبودند. در آن سرماي سگ كسي تخم نميكرد از در اتاق بيرون بيايد و گرما را هدر دهد البته به جز من و پدر اين دختر كه ميدانستم صبحها قبل از من بساط دستفروشياش را برميدارد و از در خانه بيرون ميزند. حوض را دور زدم و روبرويش ايستادم. -تازه اومدين اينجا؟ نديده بودمت قبلنا… جوابم را نداد. سرش پايين بود و سعي ميكرد سوزن كلفت را از تخت كف كفش رد كند. -بده من برات بدوزم. نداد. نمي دانم چرا عصباني شدم و بيحرف ديگري، كفش و سوزن را از ميان دستهاي او در آوردم. كنارش نشستم و سوزن را از تخت كفش رد كردم. –ديگه نبايد تو حياط با من حرف بزني. به سادگي و بيمقدمه گفت. بياختيار سر بلند كردم و تنها دو چشم درشت سياه ديدم كه ديگر اشك آلود نبودند. -چه طور؟ بيآنكه خجالت بكشد يا سر به زير بيندازد، جواب داد: «زن بابام ديدهبودت تو حياط با من حرف ميزدي. به آقام گفت. فكر كردم آقام حتما ميزنتم. اما صبح يواشي بهم گفت خوبه كه چشم تو منو گرفته. اهل مواد نيستي، دستت تو جيب خودته…». سرم داغ شدهبود. مايع داغي در گلويم ميجوشيد. كفش ميلرزيد يا دستهاي من نميدانم. بلند شدم. كفش را محكم پرت كردم روي پله كه قل خورد و افتاد توي حياط. دقيقا نميدانستم از چه چيزي عصباني هستم. خواستم بگويم: «گه خورده باباي قرمساق مفنگيت با تو…» نگاهش كردم و سعي كردم اين بار جز چشمهايش را ببينم. به كفش نگاه ميكرد كه بيشتر از قبل دهان باز كرده بود. سرش را كج گرفته بود و چانهاش مي لرزيد. راه كه افتادم سرم گيجگيجي ميرفت. انگار در چاه افتاده باشم. همه جا را سياه ميديدم. نرسيده به در حياط، صداي جيغ و گريهي چند بچه در هوا پيچيد. زني با صدايي دو رگه شده از خواب فرياد زد: «مريممم…كجايي ذليل مرده؟ بيا اينا رو ساكت كن من سرم درد ميكنه يه كم ديگه بخوابم…». *** بازپرس روبروي مرد پشت به ميز داد و خم شد. - ميدوني هر كدوم اون مجسمههايي كه دزديدي و به ثمن بخس فروختي چقد ميارزيدن؟ مرد براي اولين بار دهان گشود: «شما چي آقاي بازپرس؟ ميدوني؟» ديگر لبخند نميزد. صدايش دورگه بود و رگ گردنش بيرون زده بود. بازپرس گيج شدهبود. نميدانست منظور مرد از اين بازيها چيست. خشمگين از گستاخي و نترسي مرد با پا لگدي به صندلي زد و آن را به همراه مرد بر زمين غلطاند. - فكر كردي خيلي خوشمزه اي آره؟ مي دوني چه عاقبتي در انتظارته؟ تا حالا طناب دارو از نزديك ديدي؟ در باز شد و پيرمرد دوباره به درون آمد و نسيم خنكي را به همراه خود آورد. مرد جوان همانطور نشسته روي زمين به در نيمه باز نگاه كرد و گردن كشيد تا صورتش در معرض هواي خنك بيرون قرار گيرد. پيرمرد، چيزهايي را تند تند بيخ گوش بازپرس زمزمه كرد. مرد صندلي را برعكس كنار ميز كشاند. رويش نشست و دو دست را بر پشتي صندلي گذاشت. بازپرس كمربند شلوارش را بالا كشيد و به پيرمرد اطمينان داد: «شما بيرون باشيد حاج آقا. اگه تا يه ساعت ديگه من از اين اعتراف نگرفتم و جاي مجسمهها رو ازش بيرون نكشيدم هرچي شما امر كنين من اطاعت ميكنم». پيرمرد نگاه نگرانش را بين مرد و بازپرس دواند. بازپرس رو به مرد غريد: «درست بشين فلانفلان شده. مگه خونه خالهس اينجوري نشستي؟ درست بشين تا…» و نگاهش بياختيار به سمت در چرخيد. پيرمرد رفته بود. - تو خونهت، چهل پنجاه جفت كفش زنونه و دخترونه پيدا شده. تو كار دزدي كفشم هستي. آره؟ مالخرت كيه؟ لبخند ترسناك مرد دوباره از گوشهي سمت راست لب شروع شد و به آرامي گسترده شد. *** وسط پيادهروي باريك ايستاده بودم معطل و كفشها را گرفته بودم جلوي رويش. سرش پايين بود و گوشهي چادر مشكي بور شدهاش را در چنگ ميفشرد. آرام گفت: «نميتونم قبول كنم رضا. بفهم». لحنش محكم بود. اصرار كردم: «مريم…». پاهاي كوچكش در دمپاييهاي پاره و بزرگ تكاني از سر كمحوصلگي خوردند. - تو رو روح مامانم دوباره شروع نكن رضا. من ازت كفش خواستم؟ -نه ولي… ولي من اينا رو به خاطر تو خريدم… چشمهاش از روي خاك بلند شدند و در چشمهاي حيرت زدهام نشستند. -من گدا نيستم رضا. از من محتاجتر خيلي زيادن. برو بده به يكي از اونا. با اين حرف، چادرش را محكم به خود پيچاند و از كنارم گذشت. همانجا ايستادم و لخلخ دمپاييهايش را شنيدم كه دور ميشد. چشمهام جايي را نميديد. راه كه افتادم سرم گيجگيجي ميخورد.
*** بازپرس با صورتي برافروخته آستينهاي پيراهن چروكش را بالا زد و از ميان دندانها غريد: «يا حرف ميزني يا ميدم چوب تو آستينت كنن». مرد جوان بيآنكه چشم از چشم بازپرس بردارد، به سرعت پاسخ داد: «به عواقبش فكر كرديد؟» صورت گرد و پر از عرق بازپرس درهم رفت. ميدانست منظور مرد جوان، پيرمرد است كه هربار مثل اجل معلق ظاهر ميشد و قوانين و مقررات بازپرسي را به رخش ميكشيد. نميدانست از بخت بد او بود كه پيرمرد تازه به بخش آنها منتقل شدهبود يا از شانس خوش متهم. هرچه بود، برگ برنده اي بود در دست اين مرد و او حاضر بود نصف عمرش را بدهد تا آن را از دست او دربياورد. زير لب فحشي نثار پيرمرد كرد و با دستمال عرق پيشانياش را گرفت و سعي كرد لحن ملايمي به صدايش بدهد. -توي خونهات به جز كفشا، يه چيز عجيب ديگه هم پيدا كردن . مجسمههاي كوچيك شبيه مجسمه هاي اصلي كه با خمير نون درست شدن. راجع به اونا چي داري بگي؟ پيشطرح دزديدن مجسمههاي بيرون بودن؟ يكباره صورت مرد جوان درهم رفت. در يك لحظه شانههايش گويي فروريخته باشند، توي صندلي فرورفت. سر را روي دستهايش گذاشت و در مقابل چشمهاي حيرتزدهي بازپرس شانههايش شروع به تكان خوردن كرد. *** گفتم: «ننه م آخر ماه از ده مياد ديدنم. مي خوام… ميخوام تو رو ببينه…». روي ايوان ايستادهبوديم او بين دو لنگهي در اتاقشان و من بيرون در. جوابي نداد. به زمين نگاه ميكرد. كيسهي پر از مجسمهها را به طرفش دراز كردم. -واست بازم مجسمه آوردم. واقعا بچهها از اين مجسمهها خوششون اومده؟ آخه … كيسه را به سرعت از دستم گرفت. -آره… مطمئنم از بازي با اينام خوششون ميآد… با ترديد پرسيدم: «اگه ننه ام ازت سوال كنه…؟» و نتوانستم جملهام را تمام كنم. سرش را بالا آوردهبود و چشمهاي سياهش در صورتِ بيش از هميشه مهتابياش برق ميزدند. با صدايي ضعيف گفت: «جوابش رو خودت بهتر ميدوني…» و دو لنگهي در چوبي را به سرعت بست. تمام بعد از ظهر را نفهميدم چه طور سر دستگاه ريختهگري كار كردم و تمام راه را نفهميدم چه طور به شوق ديدن يك جفت چشم سياه دويدم. غروب بود و خانه شلوغ. زنهاي همسايه توي حوض رخت ميشستند و بچهها حياط را روي سرشان گذاشته بودند. هيجانزدهتر از آن بودم كه به اتاقم بروم. روي اولين پلهي ايوان نشستم و خيره به دو لنگه در چوبي نگاه كردم. از پردههاي كشيدهي اتاق به نظر ميآمد خانه نباشند. زن همسايه از لب پاشويهي حوض بلند شد و حبابهاي صابون را از دستهايش تكاند. -دختره رو بردن بيمارستان. از جا پريدم. در مقابل چشمهاي پرسوال و نگران من، آه كشيد: «خدا ايشاالله هيچ بچهاي رو بيمادر نكنه. از صب دل درد داشت بچه. زنباباهه عين خر ازش كار كشيد. دم غروب حالش يه هو بد شد. باباهه خواست با سوختهترياك راس و ريسش كنه. دختره زير بار نرفت. جيغ و دادشون خونه رو ورداشته بود. آخر سر معلوم شد زن باباهه شام و ناهار درست حسابي نميداده بش. اونم خمير ترشيدهي نون ميخورده. بميرم الهي». انگار كوهي را روي شانههايم گذاشته بودند، بي اختيار خم شدم. -خمير نون؟ خمير نون؟ زن همسايه سر تكان داد. تشت را زير طناب رخت گذاشت و به بچههايش توپيد: «كره خر مگه بت نگفتم با چوب خواهرتو نزن؟ مگه اون باباي گوربه گورت شب نياد خونه». دختربچه را كه زق زق ميكرد با دستهاي لرزان بغل كردم تا ساكت شود. -كجا بردنش؟ زن شانه بالا انداخت. -نمي دونم والله. مطمئن باش نميبرنش درمونگاه درست و حسابي. حكما بردنش پيش اين حكيم قلابيا. دختربچه از بغلم پايين پريد و رفت لب حوض. سرم را روي پاهايم گذاشتم و اشكهام نمنم سرريز شدند.
*** پيرمرد به بازپرس اشاره كرد كه آرام باشد. -آخه حاج آقا. اين امكان نداره. كار خود ناكسشه. من مطمئنم… من مجرم شناسم. چندين ساله كارم اينه. اين صورتش، كاراش داد ميزنه كه… پيرمرد با لحني برآشفته رو به بازپرس غريد: «درست حرف بزن پسرجان. مگه تو نعوذبالله خدايي كه از صورت مردم ميتوني بفهمي گناهكارن يا نه؟» بازپرس بياراده دستي به پشت گردنش كشيد. -يعني شما باور ميكنين كه اين يارو كفش و نون و خوراكي واسه دختراي بيبضاعت ميبرده؟ اونم همينجوري؟ در راه رضاي خدا؟ بدون اينكه قصد دستمالي كردنشونو داشته باشه… يا…بيسيرت… باز هم پيرمرد حرف بازپرس را بريد. صدايش اينبار برنده بود و خشمگين. -مردم محلههايي كه واسشون خوراكي و كفش برده شهادت دادن. اينم استشهاديه كه جمع كردن. از هر كدوم كه ميخواي برو سوال كن… ما نميتونيم يه ادم بي گناهو بيخودي تو زندون نگه داريم… بازپرس نگاهي سرسري به پوشه انداخت و ميان حرف پيرمرد دويد. -ولي حاج آقا خودتون كه بهتر ميدونين. اين باعث نميشه متهم از نقش داشتن تو سرقت مجسمهها تبرئه بشه. اون موضوعيه كه فعلا داريم در موردش تحقيق ميكنيم. پيرمرد كه پيدا بود كلافه شده، دستي در هوا تكان داد. -خب ادامه بده ببينم به كجا ميرسي. و رفت. بازپرس با چشمهاي تنگ شده و متعجب نگاهش كرد كه پوشيده در كت و شلوار خوش دوخت سفيد در طول راهرو دور ميشد. جذبهاي در گفتار تحكمآميز و رفتار پيرمرد بود كه او را وا ميداشت برايش احترام قايل شود و به توصيههايش عمل كند. متعجب بود چه طور تا آن وقت او را در بخش بازپرسي نديده بود. با ذهني مغشوش به اتاق برگشت. متهم با چشمهايي خالي و خشك او را مينگريست. باز همان حالت بياعتنا و گستاخ را به خود گرفته بود. انگار نه انگار كه همين پنج دقيقهي پيش زير گريه زده بود. بازپرس با خستگي خودش را روي صندلي انداخت. - شنيدم واسه دختراي خوشگل مشگل خوراكي موراكي ميبردي؟ و حالتي شبيه چشمك زدن به چشمهايش داد. مرد جوان به جاي پاسخ نگاهش را به ديوار روبرو دوخت و آه عميقي كشيد. *** گوشهي چادرش را در مشت گرفته بودم و رها نميكردم. -نكن رضا…زشته تو خيابون…تو رو … -تو رو روح مامانت اينقدر قسمم نده. صداش بلندتر و محكمتر شد. -رضا! -يا ميگيريش يا تا صب همينجا دوتاييمون واي ميايستيم. صدايش رنگ التماس گرفت. -رضا؟ به جاي چشمهاش به لبهاش نگاه كردم تا چشمهام سياهي نروند. -جان رضا… -چرا اين كارو ميكني؟ من… من خجالت ميكشم…وقتي… وقتي هنوز… و چشمهاش آرام آرام از صورتم تا روي خاك كوچه راه گرفتند. تازه فهميدم كه چقدر احمقم. كه نمي فهمم اين كوچه بنبست نيست. دو سر دارد. به خيال خودم ميخواستم به رويش نياورم كه ميدانم گرسنگي ميكشيده، كه خمير نان ميخورده، اما حالا به بدترين شكل به رويش آورده بودم…من من كنان گفتم: «قول ميدم تا وقتي كه… قول مي دم اين آخرينبار باشه…جان مريم…». دوباره ناليد: «آخه…». سعي كردم محكم باشم. -آخه بيآخه. بگيرش ديگه. كيسههاي خريد را به سرعت از دستم گرفت. به همان سرعت گفت: «دوستت دارم رضا…» و دويد. بال چادرش در هوا ميرقصيد. *** بازپرس به چهرهي قاب گرفته در موهاي يك دست سفيد پيرمرد خيره شد. - يعني اطلاعات پشت اين قضيه رو گرفته؟ -اونا يه باند حرفهاي بودن. -يعني اين بابا هيچكارهس؟ پيرمرد با تاسف سر تكان داد. - توي پارك نشستهبودن دور هم به چه كنم كه اين بنده خدا به مجسمهها اشاره ميكنه و ميگه با پول ساخت اينا ميشه شيكم چندتا خونواده رو سير كرد و از اين حرفها. اونام كه خر وامونده… ايده ميگيرن…اين بنده خدا كارهاي نبوده. بازپرس ميتوانست قسم بخورد كه شادي در صداي پيرمرد موج ميزند. از پشت شيشه به چهرهي خستهي مرد جوان نگاه كرد كه دستها را به هم قلاب كرده بود. به نظرش رسيد پيرمرد با مهر به او خيره شدهاست. -حالا يعني آزادش كنيم بره؟ پيرمرد بيآنكه نگاهش را از شيشه بگيرد، سر تكان داد. -اما من ازش چن تا سوال دارم…اول بايد به اونا جواب بده بعد هرجا خواست ميتونه بره. بازپرس با اين حرف دستگيرهي سنگين در را پيچاند و در همان حال به سمت پيرمرد چرخيد. -راستي حاج آقا اين اطلاعاتيا خيلي تودارن. تا همه چي علني نشه نم پس نميدن. شما چه جوري فهميدين…؟ پيرمرد خنديد و دندانهاي سفيدش را نشان داد. -ما هم عوامل خودمونو داريم بابا جان… زودتر آزادش كن اين بنده خدا رو بره به زندگيش برسه. بازپرس سري تكان داد و وارد اتاق شد. مرد جوان سر بلند نكرد. بازپرس با لحني كه سعي ميكرد بيتفاوت باشد گفت: «عوامل دزدي مجسمهها رو پيدا كردن. تو آزادي كه بري فقط… ». چشم در چشمهاي مرد جوان دوخت كه سر بلند كرده بود و نگاهش ميكرد. -اون دختر، كه براش تو دفترت نامه نوشتي… همين دفتري كه اينجا زير دست منه… زنت بود؟ معشوقت بود؟ حالا كجاست؟ مر جوان با صدايي كه به سختي شنيده مي شد زمزمه كرد: «همهي زندگيم بود…». *** نشستهبودم و خاك روي سرم ميريختم. ننه زير بغلم را گرفت و سعي كرد بلندم كند. -نكن ننه. نكن. تو نديديش، نميدوني كيو از دست دادم، چيو از دست دادم… كاش من جاي اون زير اين خاكا بودم… ننه بغض كرد: «با تقدير نميشه جنگيد پسركم». پدرش كنارم زانو زد. -هي به صابخونه گفتم اين چاه خطرناكه، گفتم من يه زموني مقني بودم، اين چاه خطرناكه… اگه پول داشتم اگه تو يه خونهي بهتر… شانههاش لرزيدند و حرفش ناتمام ماند. سعي كردم بگويم: «حقش نبود… مريم من حقش نبود…». جلوي چشمهام سياه شدند، درست مثل وقتهايي كه به چشمهاي مريم نگاه ميكردم…گيج گيجي خوردم و روي خاكها افتادم.
*** بازپرس با پيراهن چروك پشت ميز نشست و به صندلي خالي روبرويش نگاه كرد. خيسي عرقش تا روي سينهي پيراهن را لك كردهبود. وقت رفتن، مرد جوان درست جلوي در چرخيده بود و توي چشمهاش زل زده بود: «راستي آقاي بازپرس، ميدونيد با هركدوم از اين مجسمهها و گلبتههايي كه تو اين شهر كاشتيد، شكم چن تا خونوادهي فقيرو ميشه سير كرد؟» بازپرس با سرخوشي به ياد آورد كه به مرد جوان توپيده بود: «اينا ديگه به تو مربوط نيس. مملكت هركي هركي نيست. از اين به بعد بهتره سرت تو لاك خودت باشه». گوشهي لبهاي مرد جوان بالا رفته بود و لبخند ترسناكش دوباره در تمامي صورتش گسترش يافتهبود. بازپرس بياختيار با به ياد آوردن لبخند بي اعتناي مرد به خود لرزيد. زنگ زد و سفارش روزنامهي عصر و چاي گرم داد. روزنامه را تازه روي ميزش گذاشتهبودند كه يكباره جرقهاي در ذهنش زده شد. بايد به پيرمرد ميگفت ايده دادن به مجرم شراكت در جرم است. با اين كار هم روي پيرمرد پرناز و افاده را كم ميكرد و هم توجيهي براي بازپرسي دوباره از مرد جوان به دست مياورد. دوست داشت آن لبخند كج و كذايي را براي هميشه از صورتش محو كند. با خود گفت: «از كجا معلوم كه اين يارو واقعا بيگناه باشه؟» دوباره گوشي تلفن داخلي را برداشت و از تلفنچي خواست با حاج مصطفا محصص صحبت كند. -ما همچين كسي نداريم تو بخشمون. مطمئنين اسمشون همينه؟ بازپرس كه سعي ميكرد آشفتگياش را پنهان كند، شروع كرد به شرح ظاهر پيرمرد. -قد بلنده، چهارشونه، موها يكدست سفيد، خوش تيپ، با ريش و … -ما همچين كسي نداريم تو بخشمون… بازپرس گوشي را گذاشت و سرخورده و مبهوت به روزنامه خيره شد: «باند سرقت مجسمههاي ميادين شهر دستگير و متلاشي شد. به گفتهي عوامل اين باند، مغز متفكر گروه، مرد جواني است كه تاكنون هويتش ناشناخته باقي مانده است. گفتنيست اين گروه در هر سرقت، يك مجسمهي كوچك از جنس خمير نان را جايگزين مجسمهي سرقت شده مينمود كه نمادِ …». نتوانست بيش از آن بخواند. بلند كه شد چشمهاش جايي را نميديد. انگار در چاه افتاده باشد. گيج گيجي خورد و از اتاق بيرون رفت.
دزد مجسمه
دزد مجسمه
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
زلزله اي به قدرت 6 ريشتر جنوب پاناما را لرزاند.
زلزله اي به قدرت 6 ريشتر جنوب پاناما را لرزاند.
به گزارش سي ان ان زمين لرزه قوي ساعت 3:19 بامداد به قدرت 6 ريشتر 384 كيلومتري جنوب غرب پابتخت را لرزاند. بر اين اساس گزارش مبني بر خسارت جاني اعلام نشده است. ونسا لئون كارگر هتل بعنوان يكي از شاهداني كه در 150 كيلومتر كانون زلزله زندگي مي كند گفت: زلزله باعث شد مردم سراسيمه بيرون از خانه ها آمده و بدليل وحشت ناشي از زلزله، جيغ و فرياد نمايند.
هتلي كه ونسا در آن كار مي كند هشت طبقه بوده كه به گفته وي هتل مانند درخت در معرض وزش باد، شروع به لرزيدن كرد.
مركز زلزله شناسي امريكا در ابتدا قدرت زلزله را 6.1 ريشتر اعلام كرد و بعدا آنرا تصحيح كرده و به 6 ريشتر تقليل داد.
زلزله اي به قدرت 6 ريشتر جنوب پاناما را لرزاند.
زلزله اي به قدرت 6 ريشتر جنوب پاناما را لرزاند.
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
لنينگراد / ديروز و امروز
اين عكسا تركيب عكساي قديمي جنگ و حال حاضر شهر لنينگراد هس
سن پترزبورگ (به روسي (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C) : Санкт-Петербург) دومين شهر بزرگ روسيه (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87) پس از مسكو (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88) ميباشد كه در منتهياليه شمالغرب اين كشور واقع شدهاست.
ين شهر در سال ۱۷۰۳ (http://www.forum.98ia.com/wiki/%DB%B1%DB%B7%DB%B0%DB%B3_(%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7 %D8%AF%DB%8C)) به دستور و با نظارت پتر كبير (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D9%BE%D8%AA%D8%B1_%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1) ساخته شد و از آن زمان تا ۱۹۱۸ (http://www.forum.98ia.com/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B8_(%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7 %D8%AF%DB%8C)) پايتخت روسيه بود. مدتي پتروگراد (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AF) نام داشت. پس از واژگوني فرمانروايي تزارها (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D8%AA%D8%B2%D8%A7%D8%B1) به نام لنين (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D9%84%D9%86%DB%8C%D9%86)، لنينگراد خوانده شد و با فروپاشي شوروي در اين كشور به نام پيشينش بازخوانده شد.
اين شهر به عنوان صحنه وقوع انقلاب ۱۹۱۷ روسيه (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%DB%B1%DB%B9% DB%B1%DB%B7_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87) و پايگاه دفاع سرسختانه در برابر آلمان نازي (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%A7%D8%B2% DB%8C) در زمان جنگ جهاني دوم (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_ %D8%AF%D9%88%D9%85)، از جايگاهي مهم و نقشي حياتي در تاريخ روسها برخوردار است و به مركز فرهنگي روسيه نيز شهرت دارد.
اين شهر كه به مدت دو سده پايتخت روسيه بودهاست، بين سالهاي ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۴ ميلادي پتروگراد نام داشته و در زمان حكومت اتحاد جماهير شوروي (http://www.forum.98ia.com/wiki/%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF_%D8%AC%D9%85%D8%A7% D9%87%DB%8C%D8%B1_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C) به مدت ۶۷ سال (از سال ۱۹۲۴ تا ۱۹۹۱) لنينگراد خوانده ميشدهاست.
http://www.up.98ia.com/images/0c3ozgflqppjg0y1pupm.jpg
http://www.up.98ia.com/images/1ulicswz5zhmdq7a2lzf.jpg
http://www.up.98ia.com/images/gukaprzgkqb2im1pzvbq.jpg
http://www.up.98ia.com/images/3ekob09aqj5tj4xb2m8e.jpg
http://www.up.98ia.com/images/hugtkmprmhfyd4rla14.jpg
لنينگراد / ديروز و امروز
لنينگراد / ديروز و امروز
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
معرفي و نقد فيلم دايلان داگ | Dylan Dog
http://www.up.98ia.com/images/o4gl4vl0yibxsow8dyrp.jpg
خلاصه داستان:
دايلان داگ ، مامور سابق پليس است كه اكنون به عنوان كاراگاه خصوصي مشغول به فعاليت است.كار او مبارزه با موجودات فراطبيعي است كه براي افراد و مشتريان او ايجاد مزاحمت مي كنند. موجوداتي مانند زامبي ها خون آشام ها ، مخلوقات عجيب و غريب و ارواح
معرفي فيلم :
Dylan Dog: Dead of Night
تاريخ نمايش
April 29, 2011
نهم ارديبهشت1390
اكران
اكران در1000سالن سينما
كارگردان:
Kevin Munroe
بازيگران:
Brandon Routh
Taye Diggs
Sam Huntington
تهيه كننده
Freestyle Releasing
سبك فيلم
Comedy Suspense Horror Remake
كمدي ترسناك مبهم راز آلود
زمان فيلم:
نود دقيقه
درجه بندي فيلم
مناسب براي افراد بالاي سيزده سال
...............
منبع: moviemag.ir (http://www.moviemag.ir/cinema/film-presentation/636-Dylan-Dog)
معرفي و نقد فيلم دايلان داگ | Dylan Dog
معرفي و نقد فيلم دايلان داگ | Dylan Dog
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
تابش: با قلعهنويي صحبت كردهايم؛ بحثي درباره برانكو نداشته
شعار عدهاي هوادار را نبايد به پاي همه گذاشت
تابش: با قلعهنويي صحبت كردهايم؛ بحثي درباره برانكو نداشتهايم
خبرگزاري فارس: قائم مقام باشگاه سپاهان گفت: بحثي براي مذاكره با برانكو نداشتهايم.
http://media.farsnews.com/Media/8407/Images/jpg/A0135/A0135600.jpg
مسعود تابش در گفتوگو با خبرنگار ورزشي خبرگزاري فارس در مورد شايعه مذاكره باشگاه سپاهان با برانكو اظهار داشت: من اصلا از اين موضوع خبر ندارم. اگر چنين بحثي در باشگاه بود به طور حتم ما هم در جريان قرار مي گرفتيم. فقط مي دانم قبل از اينكه تيم به آبادان برود صحبت هايي با امير قلعه نويي براي تمديد قرارداد شد و توافقات اوليه هم حاصل شد اما در آبادان در نشست خبري زمزمه هايي مبني بر جدايي قلعه نويي به ميان آمد.
وي در مورد اينكه امير قلعه نويي از رفتار برخي هواداران سپاهان به دليل شعار عليه رضا عنايتي ناراحت است، عنوان كرد: در تيم هاي پرطرفدار از اين اتفاقات رخ مي دهد. در پرسپوليس علي دايي كه اسطوره اين فوتبال است اگر يك روز نتيجه خوب نگيرد هواداران عليه او شعار مي دهند و اگر در روز ديگر ببرد همان هواداران او را تشويق مي كنند.
قائم مقام باشگاه سپاهان تصريح كرد: عنايتي بازيكن خوبي براي سپاهان بوده و به نظر من در همين بازي با نفت آبادان يكي از بهترين بازيكنان زمين بود. من 23 سال كاپيتان سپاهان بودم، 10 سال در اين تيم مربيگري كردم اما وقتي يك روز مقابل تراكتورسازي در زمين خودمان مساوي كرده بوديم هواداران به من گفتند تيمت را بردار و برو. نبايد شعارهاي برخي هواداران را به حساب همه گذاشت. من باز هم تاكيد مي كنم كه باشگاه و هواداران سپاهان به امير قلعه نويي علاقه مند هستند و مشكلي با او نداريم.
تابش: با قلعهنويي صحبت كردهايم؛ بحثي درباره برانكو نداشته
تابش: با قلعهنويي صحبت كردهايم؛ بحثي درباره برانكو نداشته
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
حيوانات در لباس شما!!!!!!!!!!!
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/dzB62sGtl6.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/ANtrNIF8DW.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/zhVU2MfwfD.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/62I8tiTKOO.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/9BLx2NzWOX.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/DFo1MQ1fPM.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/6vg3e1bDs5.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/NiYhnejWxh.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/sp14AJBO2j.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/7Qcd0bahyR.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/Yy6LpgB10x.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/LqtAUnytVE.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/G4jvtK4HZx.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/LkZS07m7za.jpg
http://topnop.ir/uploads/201104/tpn3338/aPwjPO9MxT.jpg
حيوانات در لباس شما!!!!!!!!!!!
حيوانات در لباس شما!!!!!!!!!!!
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت:۰۷:۱۳:۴۴ توسط: سياوش رضايي موضوع:
نظرات (0)
مطالب رندوم